11/11/2009

پیمانه ام خالی است

پیمانه ام خالی است
و نگاهم تهی
و دستهایم
که دستهایم
دیوانه وار
می کوبند بر دیوار
یک خانه در انتظار است
یک سکوت و انهمه اشک

گرچه پیمانه ام خالی است
و نگاهم تهی
و دستهایم (دیوانه وار می کوبند بر دیوار)
ولی
یک خانه در انتظار است
یک دیوانه و آنهمه لبخند

پیمانه ام لبالب
نگاهم پر
و دستهایم که
برای لمس دستهایت
می میرد از خوشحالی

1377/8/25- تهران

11/09/2009

I Like to Move It,move it

هدبنگ می زنم و با لبه تی شرتم گیتار می زنم و هی هدبنگ و هی گیتار می زنم و میروم به دهه نود، به نوجوانی، به اولین سیگار، به اولین جرعه عرق، به اولین عشق، به تمام اولین چیزهایی که چه زود کهنه شدند. شما هم دم بگیرید ثواب دارد: I Like to Move It,move it

11/04/2009

به دره نزدیک می شوید

11/03/2009

یک داستان ناتمام دیگر

آیت الله پشم الدین، سیاه مست، در حالیکه در یک دستش یک قوطی ودکا و در دست دیگرش کباب خوک بود و یک زن را هم زده بود / زن را بزن / زنگ را بزن / زنگ را بزنگ / و یک زن را هم زده بود زیر بغلش، لخت مادرزاد با لگد در را باز کرد و وارد شد.
و وارد شد آیت الله پشم الدین و آیت الله پشم الدین وارد سلول شد.
این مادرقحبه چکار کرده است؟ و با انگشت ِ شست ِ دست ِ پای ِ چپش مرا نشان داد.
قبل از اینکه آیت الله پشم الدین وارد سلول شود، از باجه تلفن تا دم در خانه و توی خانه جمعا بیست دقیقه و توی رختخواب تا خود ِ خود صبح، شش ساعت طول کشید.
حالا ولی بیست و چهار سال است که اینجا هستم.

نا تمام شد در تاریخ هزار و سیصد و هشتاد/تهران

10/31/2009

in the shadow of the valley of death

و گلوله
گلوی گرگ را می گاید
گلوله
گاهی
گلوی گرگ را
گاهی
گلوی
گراز را
می گاید
و من چوپانی بودم
که خدا گوسفندم بود
در مزارع سر سبز کالیفرنیا
من خدایی بودم که خدا، گوسفندم بود

10/30/2009

بی عنوان

when somebody dies
nothing happens
because without a cell
a body doesn't die
and we all live in a huge body
live in a monster
which is
nothing but a global grave

Tehran 1379/9/11

10/29/2009

از کثافتیم و به کثافت باز می گردیم

اگر خوش بین باشم، اگر زلزله نیاید و زیر آوار مدفون نشوم، اگر توفان نیاید، اگر آتش سوزی نشود، اگر رعد و برق نزند و خاکستر نشوم، اگر زیر ماشین یک مرد مست ِ سیاه مست ِ سفید پوست ِ تا خرخره ودکا خورده نروم، اگر پلیس همینجوری کیری، بی دلیل، بدون هیچ علت خاصی و فقط از روی بخار معده به من گیر ندهد و من جواب عوضی ندهم و آنها مرا از ماشین بیرون نکشیده و با باتوم به جان نیفتاده و سرم را هی به گوشه تیز جدول کنار خیابان نکوبیده و مردم هم با گوشی های دوربین دار خود از من عکس و فیلم نگرفته و فردا توی یوتوپ آپلود نکنند، اگر گیر لزبین های ِ روی پریود و یا روی اسکیت بورد یا روی هر چیز دیگری با زیر بغل های پر مو و در حالی که کیر نداشته خود را با دست گرفته و همان کیر خیالی و نداشته خود را به خلق الله حواله کرده و با دیلدو مردم را تهدید می کنند نیفتم، اگر در جنگل طعمه حیوانات وحشی و اهلی نشوم، اگر در سقوط هواپیما نمیرم، اگر هواپیمایی روی سرم سقوط نکند، اگر گیر گروه های مافیایی مکزیکی که مرا با یکی از اعضای گروه رقیب اشتباهی گرفته اند نیفتم و چاقو چاقونشوم، اگر آنفلونزای خوکی نگیرم، اگر ایدز نگیرم، اگر در قحطی یا خشکسالی یا وبا یا جنگ جهانی آینده نمیرم، یا حتی اصلا بدون دلیل خاصی همین حالا نمیرم ، من نیمی از عمرم را کرده ام یا نیمی از عمر مرا کرده است. بی هیچ هدف خاصی، بی هیچ نصیبی. کلاسمان بی کلاسی بود و جمعمان بی جمعی. تقلایی بیهوده، دست و پا زدنی هر از گاه که یادمان بماند که ما هم هستیم، که ما هم بودیم. یاد جمله مجید دماغ می افتم که همیشه می گفت: این راهی که شماها می خواهید بروید را ما چند سال پیش رفتیم و توش ریدیم و برگشتیم، هیچ خبری هم نبود. همانطور که خود ِ خداوند متعال هم در تورات و انجیل و قرآن کریم و قرآن رحیم می فرماید: کتاب اول، سوره اول، آیه اول: بسم الله الرحمن الرحیم، از کثافتیم و به کثافت باز می گردیم.




بايگانی وبلاگ